بریم رفیق!
به نام خالق بلندیها
بر قله ایستاده ام
آغوش باز کرده ام
تن را به باد صبح
جان را به آفتاب سپردم
روح یگانگی با مهر با سپهر با آب با گیاه
در تار و پود من جریان یافت!
چند سالی میشود که آرزوی صعود دماوند از دو مسیر در یک برنامه را در سر دارم و این را با برخی از دوستان مطرح کرده ام ولی زیاد مورد استقبال قرار نگرفت و حتی یک مرتبه تا مرحله اجرا پیش رفت ولی باز هم ناقص ماند تا اینکه چند وقت قبل با آقای کریم بیگدلی در این خصوص صحبت کردم و آقا کریم قرار شد جواب بدهند. باز دو هفته قبل در سبلان سر صحبت را باز کردم تا اینکه چند روز مانده به اجرای تاریخ اجرای برنامه، آقا کریم به من تلفن کرد و گفت که آماده اجرای برنامه است. با این کار چند روزی را در تکاپوی جمع کردن کوله ها و چگونگی اجرای برنامه بودیم. بلاخره قرار حرکتمان روز سه شنبه و صعود از مسیر جنوبی به صورت یک روزه در روز چهارشنبه و رفتن به مسیر غربی و پناهگاه سیمرغ و صعود از مسیر غربی به همراه دیگر دوستان در روز پنجشنبه.
با اینکه در بستن کوله ها خیلی دقت کرده ایم ولی باز کوله مان برای این برنامه سنگین است. دیگر آماده رفتن بودیم که خبر تکان دهنده حادثه برودپیک و مرگ سه کوهنورد کشورمان را شنیدیم که بسیار متأثرمان کرد و باعث شد این صعود ناقابل را تقدیم آن عزیزان بکنیم. امیدواریم دیگر شاهد این گونه حوادث تلخ نباشیم.
سه شنبه 1 / 5 / 92
روز قبل دو بلیط اتوبوس زنجان – گرگان را رزرو کرده ایم. این اتوبوس مدتی است که مشغول کار در این محور شده است و کار ما را بسیار راحت می کند؛ چون یکسره از زنجان به پلور می رود. ساعت 30 / 15 که در ترمینال زنجان هستیم. فقط من و آقا کریم و مسافران اتوبوس زرد رنگ! قرار است دیگر دوستان هم صبح روز بعد حرکت کنند و عصر همان روز در پناهگاه سیمرغ همدیگر را ببینیم. در راه از تکیه کلامهای آقا مسعود راننده مشتی اتوبوس لذت می بریم و سرگرم می شویم. حدود دو ساعت را در ترمینال شرق تهران معطل شدیم که باعث کم خوابی می شود. از طرفی هم با آقای لاریجانی که به نظرم اسطوره استقامت و دماوند است قرار گذاشته ایم که در پلور دنبالمان بیاید. بلاخره ساعت 10 / 12 بامداد چهارشنبه به جلوی رستوران سالاری رسیدیم و از آنجا با لندروور آقای لاریجانی به سمت مسجد صاحب الزمان و ابتدای مسیر جنوبی حرکت کردیم. در راه خیلی صحبت کردیم و آقای لاریجانی از کوهنوردان زنجانی که می شناخت پرسید و حتی از تیم بردوپیک آرش گفت و متأثر شد. از برنامه خودمان هم پرسید و وقتی شرح برنامه را به او دادیم گفت: کوله هاتون برای این برنامه مقداری سنگین است! ساعت 1 شب در محل حسینیه هستیم. با آقای لاریجانی خداحافظی کرده و بلافاصله اتاقی پیدا می کنیم و برای خواب آماده می شویم. ساعتم را برای 45 / 4 کوک می کنم.
چهارشنبه 2 / 5 / 92
ساعت 45 / 4 است که موبایلم به صدا در می آید و آقا کریم بیدارم می کند که آن را خواموش کن که دیگران بیدار نشوند. موبایل را خواموش می کنم، ولی انگار یادمان می رود خودمان را روشن کنیم و یک بار دیگر به خواب می رویم. ساعت 45 / 5 است که از خواب می پرم و متوجه می شوم که در خواب مانده ایم. آقا کریم را بیدار می کنم و خیلی سریع کوله ها را جمع می کنیم. کمی تنقلات می خوریم و ساعت 20 / 6 به سمت پناهگاه حرکت می کنیم. صعود لذت بخش است. در راه فقط یک تیم را می بینیم. سرعتمان یک نواخت است. نمی خواهیم زیاد با سرعت حرکت کنیم. و انرژیمان را ذخیره می کنیم. در راه هم صحبت چندانی نمی کنیم و اتفاق خاصی هم نمی افتد تا اینکه ساعت 50 / 9 به پناهگاه می رسیم. از بوفه چایی می خریم و صبحانه مختصری می خوریم و با آق مسعود هم صحبتی به صورت تلفنی می کنیم.
ساعت 50 / 10 است که پناهگاه را ترک می کنیم و صعود لذت بخش خود را ادامه می دهیم. هر قدر که بالاتر می رویم احساس می کنم که رهاتر می شوم و از این حال از این برنامه نهایت لذت را می برم. کمی بالاتر از آبشار یخی استراحتی 15 دقیقه ای می کنیم و دوباره به راه خود ادامه می دهیم. ساعت 40 / 15 است که در قله هستیم. چه لذتی دارد آن بالا! فقط دو همنورد مشهدی آنجا هستند. یکی از آنها آب می خواهد. مختصر آبی به او می دهیم و آنها هم یک عکس از ما می گیرند. حدود 15 دقیقه ای در قله می مانیم و آماده سرازیر شدن به سمت پناهگاه سیمرغ می شویم.
به سمت ابتدای مسیر می رویم. اینجا را باید خیلی دقت کنیم. چون هیچ کداممان تا به حال به این مسیر نیامده ایم. البته توضیحاتی را آقای درگاهی و آقا مسعود داده اند و حتی آقا کریم جی پی اس مسیر را دارد. ابتدا من جلو هستم و مسیر را کمی اشتباه می روم. آقا کریم سمت دیگری را نشان می دهد و مرا متوجه اشتاهم می کند و از این به بعد به دنبال آقا کریم و مسیر درست حرکت می کنیم. مسیر شن اسکی را پایین می آییم و در چند جا می نشینیم و از صعودمان کمال استفاده و لذت را می بریم و جای دوستان به خصوص حاج آقای کرم زاده را خالی می کنیم و باز هم به سمت پناهگاه حرکت می کنیم.
از دور یک نفر را می بینیم که بالا می آید. ایشان آقای مرکدی هستند که خیلی باعث خوشحالیمان می شود و روحیه ما را دو چندان می کند. چند قدم پایین تر آقایان رنجیده و احد حسنلو را هم می بینیم که به گرمی از ما استقبال می کنند. ساعت 20 / 19 است که به پناهگاه می رسیم و دیگر دوستان هم با صمیمیت از ما پذیرایی می کنند و سؤالاتی را در مورد چگونگی اجرای برنامه می پرسند. آقای ابراهیم باقری و آقا مسعود برایمان چایی درست می کنند و آقا سعید هم سر به سرمان می گذارد. طبقه پایین پناهگاه را آماده استراحت کرده اند. البته چند تخته چادر هم بیرون از پناهگاه بر پا کرده اند. به غیر از تیم ما یک تیم دیگر هم در پناهگاه است. شامی می خوریم و آماده استراحت می شویم. برنامه اعلام می شود. ساعت 4 صبح حرکت به سمت قله. همسایه های طبقه بالا چندان ساکت نیستند. البته تقصیری هم ندارند، چون نمی شود آرامتر از این بود.
پنج شنبه 3 / 5 / 92
ساعت 20 / 3 بیدار می شویم. پس از خوردن صبحانه و چایی آماده حرکت می شویم. ساعت 20 / 4 تیم به آرامی و جلوداری آقا مسعود و عقب داری آقا سعید حرکت می کند. هوا چندان گرم نیست و سرمای مختصری وجود دارد. در راه صعود بگو مگو و شادابی در تیم وجود دارد که باعث روحیه گرفتن اعضای تیم می شود. در ارتفاع 5200 متری هستیم که آقای درگاهی مجبور می شود یکی از اعضای تیم را به پایین ببرد و ما به راه خود ادامه می دهیم. ساعت 50 / 9 است که به قله می رسیم و عکسهایی می گیریم و مراسم معمول قله را انجام می دهیم و من و آقا کریم هم از اینکه توانسته ایم این برنامه سخت را اجرا بکنیم بسیار خوشحالیم.
به سمت پناهگاه حرکت می کنیم و ساعت 40 / 13 من و آقای باقری آخرین نفراتی هستیم که به پناهگاه می رسیم. نهاری می خوریم و کوله ها را جمع می کنیم و به سمت پارکینگ ابتدای مسیر غربی حرکت می کنیم. ساعت 30 / 16 کنار مینی بوس هستیم و کوله ها و وسایل را بار می زنیم و به سمت زنجان حرکت می کنیم. در راه به برنامه فکر می کنیم و با آقا کریم در مورد اجرای برنامه صحبت می کنیم. ساعت 2 بامداد جمعه به زنجان می رسیم. در پایان جای دارد از کلیه دوستانی که ما را در اجرای این برنامه یاری کردند به خصوص آقایان: سعید درگاهی، مسعود بیات منش و اصغر محمدی صمیمانه تشکر می کنم. به امید صعودهای دیگر.
رضا بیات منش

