گزارش برنامه صعود قله ي بلقيس ازتخت سليمان به سرپرستي آقاي اصغر محمدي كه جزو برنامه هاي آمادگي براي صعود زمستاني دماوند مي بود.

برمفرش خاك خفتگان مي بينم                          درزير زمين  رفتگان مي بينم

 چندانكه به صحراي عدم مينگرم                        نا آمدگان  و رفتگان مي بينم

و ديويد سارنف نيزگفته است:درگورستان ، امنيت  فراوان است، من در بدر به دنبال حادثه وفرصت ميگردم ، ودرهمين مضمون آزاده اي ايراني بيان داشته است:موج زخود رفته اي ،تيز خراميد و گفت :  هستم اگر مي روم ، گر نروم نيستم»

سلام به سالمان پاك باخته ي طبيعت و يابندگان مهر ووفا وتربيت.

 سلام به اورستي هاي نازنين! من،كه بايددرحضور شما ،برعكسش خواند ،شعاري به مضمون ذيل را از بر بوده وعمل مي كردم   به ورزش گراي و سر افراز باش  -     كه فرجام سستي ،سر افكندگي است  

  هفت روز هفته رابا ورزش و ارزش زايي  و توسعه و تعميم  آن،شروع كرده و بهم ميدوختيم تا با نشاطي متعالي و سروري عطش ناك ، بهينگي روحيه و وجود مرتبطين با ورزش را در هيا ت ووشو،هيات كوهنوردي اورست،گروه كوه نوردي خودماني و مستقل حاج آقا درباني ،و تيم واليبال سازمانمان ،شاهد وناظر باشم و عزت و لذت اصيل و اصولي  بودن را لمس و زندگي كنم  به مرور در وضعيتي بطئي ،جدا از غم و كم هاي افزايش يابنده ي معمول و همگاني ،پس از تحليل هاي مستمر به تحليل رفته و تحت تاثير مستقيم يا غير مستقيم عوامل اجتماعي ،سياسي ،اقتصادي،دود ماني ،ادراكي، احساسي و ...معتاد به فقر حركتي و افسردگي و تنهايي شده ،كم كم   كم آورده ،در خانه ماندم تا در بمانم و در پس بمانم.

در برخود شدگي و در خود شدگي هايم ،مشكلات و دردها و بيماريهاي جسمي و رواني رنگ وارنگي به سراغم مي آمد كه خدا و روزگار وشرايط، دو ميهمان بسيار بسيار عزيز را از نقطه و مكاني بسيار بسيار دور به زنجان رسانيد تا آبك حوض تلاش و ذهنم ،موجكي يافته ،بوي حيات بخش تغيير وبركت حركت و دريافتي دوباره وباز آموزي نمايد.در اوج نشئه ي ديدار وسلام عليك بوديم و به چطوري وچه ميكني مي رسيديم كه آقاي مسعود بيات منش كه منش بسيار دوست ميدارم با طناب عاطفه اش به حمايتم آمد و گفت :  يك برنامه ي دو روزه ي تمريني براي صعود زمستاني از تخت سليمان به قله ي بلقيس را تدارك ديده ام و مي خواهيم شما هم با ما بياييد! از اينكه عزيزاني دارم كه بياد من هستند شادمان گشتم وبراي  اينكه  به اعتيادم پي نبرد گفتم : دوست داشتم بيايم ،ولي دو ميهمان از راه دور دارم كه موظفم در خدمت ايشان باشم .

مسعود خنديد وگفت :بهانه نياور،بيا و بگذار باهم دو روز زندگي كنيم . 

در خانه ي بي حالي و ماندگي ام را نشاط وسر زندگي ميزد و چشم فرو مي بستم كه بيانگارند خوابم!  ندايي در درونم فرياد بر آورد  كه اي مرد :در خانه اگر كس است ،يك حرف بس است.برخيز و بر خود آي !و زنداني عادت مشو!  گفتم :آقا مسعود ،دو دوست عزيزم ،قوي هيكل و ورزشكارند اگر قبول كنند بيايند حتما مي آيم.گفت اگر از توان و امكان صعودشان مطمئني آنها را هم بياور! 

 شوق و ذوقي غريب ، ولي خاك خورده و متروك ، خون و جانم را به جوش و خروش آورده بود   وبه خود گفتم :اگر ميهمان هايم هم بيايند هم به من هم به آنها خوش خواهد گذشت وحتما و حتما حالم بهتر خواهد شد.

 بلقيس برايم عزيز و خاطره انگيز و راحت بود چرا كه در يك روز فروردين سال 87  ده نفره،سرعتي و قدرتي  آنرا صعود كرده و كنار تخت سليمان جوجه كباب راميل كرده برگشته بوديم .

   با خود گفتم غمي نيست ميرويم ،اما در ته دلم لرزش وترسي جانكاه جاي باز كرد و گفتم نكند عوض ثواب كردن ، باب بكنيم؟ اين بود كه گفتم : امروز با آنها به كوه سنبله و اگر هم شد به آي قيه سي ميرويم تا آنها خود را تست و سنجش كنند ومن هم ببينم  ،اگر صلاح بود باهم در خدمت همنوردان عزيز اورستي باشيم.

 به بالاي كوه سنبله كه رسيديم دوستانم گفتند اگر تنها بادوستانت  به قله ي بلقيس بروي  ،بهتر است ! من هم برداشتي به غير از برداشت عزيزانم نداشتم ،منتها در ته دلم از دلم نمي آمد كه از آنها (كه تازه به زنجان آمده بودند )دور شوم اما براي سر شاخ شدن با اعتياد به كم حركتي وافسردگي، اراده كرده گفتم: ميروم. به مسعود عزيز گفتم : مسعود جان ميهمانهايم نمي آيند من مي آيم ولي كاشكي چند روز ي وقت ميداشتم و حداقل چند بار به كوهها و قله هاي اطراف صعود مي كردم تا آماده تر شوم. آقاي بيات منش به من روحيه داد وگفت :من وشما هر چقدر هم تمرينمان كم باشد باز ميتوانيم اين برنامه را به نحوي مطلوب اجرا كنيم، بيا غمي نيست اصغر آقاي محمدي هم سر پرستمان است.

 بر اساس برنامه ي مصوب شش ماهه ي دوم گروه كوهنوردي اورست زنجان در سال 90  مقرر شده بود برنامه ي 2دو روزه ي صعود تمريني زمستاني  قله ي بلقيس از تخت سليمان با سرپرستي آقاي اصغر محمدي در روزهاي 8و9 دي به اجرا در بيايد  كه به علت امكان ناپذير شدن اجراي برنامه ي  (كهار وناز)در زمان معين شده اش، به تاريخ 17 و 18  آذر منتقل گرديد.  

آقاي محمدي با همكاري آقاي مسعود بيات منش  مواد و موارد مورد نياز و مسائل ضروري قابل توجه و رعايت را به شركت كنندگان در برنامه توضيح وتذكر دادند.

از ده نفر همنوردي كه اعلام آمادگي براي شركت در برنامه كرده بودند  آقايان محمدي، بيات منش ،مركدي،كرم زاده ،سلطاني،ببري  در صبح روز پنج شنبه در سر جاده بيجار  كه محل قرار بود حضور بهم رسانيدند. ساعت حركت از 6 به 6:30   كشيده شد با ماشين هاي آقايان بيات منش و محمدي  از شهر بيرون رفتيم  تا بيرون آمدن خورشيد از پس كوه را بيرون از شهر و دور از در و ديوار ببينيم. 

 خماري خواب و گرماي رختخواب  را از خود دور كرده ، گل گفتيم و گل شنفتيم تا به روستاي قلي كندي رسيديم. به علت كم شدن تعدادمان ، آقاي بيات منش پيشنهاد فرمود كه ماشين آقاي محمدي رادر محل مطمئني گذارده ،همه با هم با ماشين ايشان كه جادار و مطمئن تر بود برويم وچنين شد كه همه باهم به راه افتاديم و شانه به شانه و چانه به چانه دوختيم تا با نردبام حرف هاي كوتاهي راه را معنا دار سازيم وبه تخت سليمان برسيم كه رسيديم ، ساعت 8:40  شده بود ، روي ديواره ي كوتاه وكاهگلي تخت سليمان سفره پهن كرده به صرف صبحانه و چايي مشغول گرديديم  وبه تلاش و تقلاي بيش از حد پرسنل و سربازان حاظر در محوطه نگاه ميكرديم كه هلي كوپتر در آسمان پديدار گرديد. همه ي سرها به آسمان چرخيد . هلي كوپتر چرخي زد و در نزديكي ما بر زمين فرود آمد وبا فرود آمدنش گردو غباري عظيم به هوا برخاست و بر سرو صورت و چشمان و غذاي ما نشست. صبحانه و سفره وبساطمان را بر  چيديم و به سمت ماشينمان رفتيم تا كوله ها را بر گرفته راهي شويم. يكي از مسولين نيروي انتظامي كشور بود كه از هلي كوپتر پياده ميشد  و در حيني كه با موبايلش صحبت ميكرد با استقبال كننده ها دست ميداد.ايشان مشغول بازديد از آثار باستاني شدند و ما مشغول صعود. درست ساعت9:15 بود كه از كناره ي فرو ريخته ديوار و جوي برون ريزي آب تخت سليمان پاي به بيرون نهاديم . برف كم كم خود مي نمود و يخ ها ي شيشه اي شده ي كناره هاي جوي خبر از سرماي شديد شبانگاهي ميداد.

 از مارپيچ دره ها به سمت تپه ها كه بزرگ و بزرگتر ميشدند براي سوار شدن بر يالهاي مشرف به قله بلقيس  ادامه مسير داديم . بنظر اينجانب قلعه يا قله بلقيس نيز مانند خود بلقيس ،استادي افسون گر مينمود ،در اول كار مثل كوه سنبله كه از آزادگان ،سهل الوصول وبسيار نزديك ميشود ساده ونزديك و بسيار ابتدايي مينمود  و آدم ميگفت كه مثل آب خوردن است و يك ساعته بر بلندايش خواهيم ايستاد ، ليكن در عمل هر چه بالا و پايين مي رفتيم و به بالا ميكشيديم باز ميديديم نمي رسيم.انگار قله بلقيس نيز پاداشت و به قدر حركت ها وشايد هم بيشتر از ما دورتر ميشد.

 ساعت 10:30 قدري  توقف كرديم تا از آب جاري در زير يخ ها ،بطري ها را پر سازيم بعد به راه افتاده ، رفتيم و رفتيم  تا ساعت 1:30 گرديد ،بالاي يالي در پس نقابي برفي چادرها رانصب و مستقر گردانديم.

كندن و پاكسازي برف و آماده سازي بستر چادرها حدود نيم ساعت از وقت وانر‍‍‍‍ژي عزيزان رامصروف گردانيد.آقاي اصغر محمدي كه سرپرست تيم بود در كندن برف وصرف انرژي مثبت و اثرگذار ،سر بودن خود راثابت كرده بود و بيل را رها نميكرد و براي اينكه ما هم كمكي كمك كرده باشيم به طنز ميگفتيم :الله اجرورسين بئلي آت يئره!  

چادرها را مستقر كرديم و طنابها را به ناچار با باتوم ها در برف مهار و مستحكم نموديم پس از استراحتي اندك ،مشغول گرم و آماده كردن غذا شديم ،غذا و خوراكي بيش از نياز ما كوهنوردها بود اين بود كه به سوپ و تخم مرغ آب پز و سيب زميني بسنده كرديم.

 بيش از خوردن حرف زديم و خنديديم و بيش از خانه غذا خورديم. ديگر از سر درد و دويدن  بزاق دهان به ناي و درد مستمر سينه و قلنج درد ناك پشت كه نياز به دارو وبخاري و كيسه آب گرم و مالش و ماساژ خبري نبود و نيازي به آنها احساس نميكردم، سالم سالم مينمودم و باور ميداشتم كه در ورزش كردن خست ميكردم. بعد از صرف غذا ،ذهنيت استراحت و تجديد قوا داشتيم  كه آماده باش و دستور حركت دريافت كرديم و به ساعت 3:15 بعد از ظهر ،پاي در كفش و پاي در راه گذارديم. بجز خودمان  ،هيچ چيزي بالا نبرديم قدري آب ويك شكلات در جيب كاپشنم داشتم. طبق عادت گرمم ميشد و عرق ميريختم و پيش ميرفتم ،رفته رفته شيب ،تند و سخت وبرف پودري و عميق تر ميشد و از سرعت و نيروي آدم ميكاست ،سوز وخنكاي هوا دست ها وبيني آدم را ميسوزانيد دستكش به دست و كلاه تنظيم نموديم نموديم.در دو قسمت اصلي از مسير كه سخت بود براي شكستن شيب ،كوه را از سمت غربش برش داديم و پيش رفتيم و آقاي بيات منش ،اصول آموزشي و رعايت گذر سالم از مناطق بهمن خيز را توضيح داده و ملزممان كردند كه به حالتي تمريني از آن منطقه بگذريم . بي سرو صدا و با طمانينه و با فاصله از هم ،پا روي جاي پاي ايشان گذاشته جلو رفتيم تا بياموزيم كه يكپارچگي  پوشش برفي منطقه بهمن خيز را نبريم و سلامت بمانيم،همه ي عزيزان قبراق و آماده و قوي ظاهر شده بودند و با عزم جزم بالا و پيش مي رفتند و به نوبت هواي من را داشتند تا به بالاي قله برسيم ،مهرداد سلطاني كه دوا و دارو  و بيماري و دكتر را سه طلاقه كرده بود،به عزرائيل ميگفت برو بابا ،واقعا مثل قرقي و بولدزر در آن اوضاع سخت و ناراحت از شيب زياد و برف عميق بالا ميرفت و مي خنديد و ميخنداند و عكس ميگرفت. 

 آقاي بيات منش و محمدي و مركدي و كرم زاده به بالاي قلعه رسيدند و مهرداد سلطاني كه منبع و منشاء مهر وداد و سلطانيت بود با من راه مي پيمودو نگران من يا نگران گرگ بود  كه گفتم در قسمت هايي از پنجه و انگشتان پاي راستم احساس سختي و سرما زدگي مي كنم و خواهش وتمنا دارم كه سريع تر ،پيش رفته به عزيزان ملحق شود تا من نيز نرم  نرمك به نزد آنها بروم،مهرداد گفت:نه!من گفتم :آره !تا راضي شد برود و يا بدود. صعود به قلعه و لمس تخته سنگهاي لايه به لايه ي آن ساعت 5:15  پايان يافت و به سرعت باز گشتيم، با حركت سرعتي و بگو بخند همنوردان كم كم گرما به پاي سمت راستم بازگشت ،موقع بازگشت،حس مي كردم كه راه طولاني تر شده است و اضافي راه مي رويم تا به چادرها رسيديم ساعت 7:15 عصر شده بود ووقتي داخل چادرها شده و دور هم نشستيم حرف پر بار،البرت هوبارد به يادم آمد كه گفته بود:«شكستي جز،ديگر تلاش نكردن وجود ندارد". چاي و نسكافه و غذاگرم و فراهم كرده خورديم و لذت برديم و تا دير هنگام از همه كس و همه جا بخصوص برو بچه هاي خوب اورستي حرف و حديث به ميان آمد و نقل و نقل مجلس گرديد ليك همه به نيكي !دير هنگام بود كه كم كم خواب ما را برد و من در خانه در كنار بخاري زير لحاف گرم و روي تشك نرم درد سينه و قلنج پشت آزارم ميداد روي زمين يخي و پر چاله به قدري راحت و بي درد خوابيدم كه باور ناپذير است.صبح با تعجب به عزيزان گفتم :محبت شما و اثرات اين برنامه وورزش كوهنوردي حال من را بهينه ساخته است طوريكه هيچ گونه احساس درد،خستگي و گرفتگي ندارم و دارم تصميم ميگيرم كه باز به ورزش گرايم و با طبيعت بياميزم تا باز بياموزم.

صبح بعد از صرف صبحانه و جمع وجور كردن چادرها و وسايلمان راس ساعت 8 به طرف تخت سليمان حركت كرديم ويازده نشده كنار آثار باستاني بوديم و عكس يادگاري مي گرفتيم.به ما كه خيلي خوش گذشت وجاي تك تك عزيزان خالي ولي يادشان در دل و ذهن و زبانمان پر بود. ساعت 1:30 بعد از ظهر در خانه هايمان بوديم.از اصغر آقاي محمدي تشكر ميكنم كه بدون آنكه بگويد و يا به چشم بيايد كه سرپرست است برنامه را آرام و لطيف و اصولي مديريت و سر پرستي فرمود و هر چه از ظرفيت ،توان بزرگواري ،وعظمت ساير عزيزان بگويم باز كم گفته ام  پيش شما ميگو يم كه پيش اين عزيزان از هر لحاظ من كم آوردم و ايمان آوردم كه هر اورستي خوب واصيل  يك گروه است يك سرپرست موفق و موثر و يك انسان والاست.

 ارادتمند شما... خليل ببري