دانی که چیست؟دولت،دیدار یار دیدن
حسام الدین ارزنجانی پیش از انکه به خدمت فقرا رسد و با ایشان صحبت کند،بحاثی عظیم بود،هر جا که رفتی و نشستی بجد بحث،مناظره کردی،اما چون با درویشان مجالست کرد ان بر دل او سرد شد:
نبرد عشق را جز عشق دیگر
این علمها نسبت به احوال فقرا بازی و عمر ضایع کردن است.اکنون چون ادمی بالغ شد و عقل او کامل شد بازی نکند و کند از غایت شرم پنهانی کند تا کسی او را نبیند.این علم و قیل و قال و هوسهای دنیا باد است و ادمی خاک است و چون باد با اب و خاک امیزد هرجا که رسد چشمها را خسته کند و از وجود او جز تشویش حاصلی نباشد.اما اکنون اگر چه خاک است به هر سخنی که میشنود میگرید اشکش چون اب روان است ایه(میبینی چشمهایشان را که میریزد اشک)
چو ابر نوبهاری من چه خوش و گریان و خندانم
از ان میهای کاری من چه خوش بیهوش هشیارم
اکنون چون عوض باد،بر خاک اب فرود اید کار به عکس خواهد بودن،لاشک چون خاک اب یافت بر و سبزه و ریحان و بنفشه و گل و گلزار روید.این راه فقر راهی است که در جمله ارزو ها برسی.هر چیزی که تمنای تو بوده باشد البته در این راه به تو رسد.هیچ کس در این راه فرقت که شکایت کرد بخلاف راههای دگر،هرکه در ان راهها رفت و کوشید از صد هزار یکی را حاصل شد و ان نیز نه چنانکه دل او خنک گردد و قرار گیر.زیرا هر راهی را اسبابیست و طریقی است،بحصول ان مقصود حاصل نشود الا از راه اسباب و ان راه دورست و پر افت و پر مانع شاید که ان اسباب تخلف کند از مقصود.اکنون چون در عالم فقر امدی و ورزیدی حق تعالی را،ملک ها و عالم ها بخشد که در وهم ناورده باشی و از انکه اول تمنا میکردی و میخواستی خجل گردی که اوه من به وجود چنین چیزی،چنان چیز حقیر چون میطلبیدم(ادامه دارد)
قسمت دوم
پادشاهی مجنون را حاضر کرد که تورا چه بوده است و چه افتاده است خود را رسوا کردی و از خان و مان بر امدی و خراب و فنا گشتی،لیلی چه باشد چه خوبی دارد،بیا تا تورا خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و به تو بخشم،چون حاضر کردند مجنون را و خوبان را جلوه اوردند،مجنون سر افکنده بود و پیش خود مینگریست،فرمود اخر سر را بر گیر و نظر کن،گفت:میترسم،عشق لیلی شمشیر کشیده است اگر بردارم،سرم را بیندازد.غرق عشق لیلی چنان گشته بود اخر.دیگر انرا چشم بودو بینی بود،اخر در وی چه دیده بود که بدان حال گشته بود.
گفت لیلی را خلیفه این تویی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش چون تو مجنون نیستی
سر ان است که درو سری باشد و اگر نه هزار سر به پولی نیرزد.ابراهیم گفت:خداوندا چون مرا به خلعت رضا مشرف گردانیدی و برگزیدی،ذریات مرا نیز این کرامت روزی گردان.فرمود:(لا ینال عهد الظالمین )انها که ظالم باشند لایق خلعت و کرامت من نیستند.اگر جمله چیزها فراموش کنی و ان را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را به جای اری و یاد داری و فراموش نکنی و انرا فراموش کنی،هیچ نکرده باشی.ادمی در این عالم برای کاری امده است و مقصود ان است چون ان نمیکند پس هیچ نکرده باشد
مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی
مجنون قصد دیار لیلی کرد،اشتر را ان طرف میراند چون لحظه ای مستغرق لیلی میگشت و خود را و اشتر را فراموش میکرد، اشتر فرصت می یافت و باز میگشت و به ده میرسید. چون مجنون به خود می امد دو روزه راه را بازگشته بود.هم چنین سه ماه در راه بماند عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای منست از اشتر فرو جست و روان شد.جماعتی حکایتی میشنوند اما یکی ان احوال را تمام داند و در میان واقعه بوده است از رمزی ان همه را فهم کند و زرد و سرخ میشود و از حال به حال میگردد و دیگران ان قدر که شنیدند فهم کردند چون واقف نبودند بر کل احوال.این شخص معتقد است اما اعتقاد را نمیداند هم چنانکه کودکی معتقد نان است اما نمیداند که چه چیز را معتقد است انکه از نزدیک نظر کند بداند که در او چه گوهر هاست و چه معنی هاست .
شعر:
بگوید در چنان مستی نهان کن سر ز من دستی
مسلمانان در ان حالت چه پنهان ماند اسرارم
حق تعالی این نقابها برای مصلحت افریده است که اگر جمال حق بی نقاب روی نماید طاقت ان نداری و بهره مند نگردیم به واسطه ی این نقابها مدد و منفعت میگیریم.
شعر:
افتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش اید جمله سوخت
چون بی حجاب تجلی کند زیر و زبر و ذره ذره میگرداند.ادمی که از حق بشکیبد او ادمی نباشد و اگر تواند حق را ادراک کردن،ان هم حق نباشد،حق ان است که ادمی را بسوزد و نیست گرداند و مدرک هیچ عقلی نباشد و نگردد.
شعر:
بهریست بهر عشق که هیچش کناره نیست
انجا جز انکه جان بسپارند چاره نیست
قسمت سوم
ادمی را خواهی که بشناسی او را در سخن ار،از سخن او،او را بدانی و اگر او طرار باشد و کسی بوی گفته باشد که از سخن مرد را بشناسند و او سخن را نگاه دارد قاصد،تا او را در نیابند،در حضرت او خاموش کن و خود را بوی ده و صبر کن باشد که کلمه ای از دهان او بجهد و اگر نجهد باشد که از زبان تو کلمه ای بجهد یا در خاطر تو سخن و اندیشه ای سر برزند،از ان اندیشه و سخن،حال اورا بدانی زیرا که از او متأثر شدی،آن عکس اوست و احوال اوست که در اندرون او سرزده است.
عزیزی در چله نشسته بود برای طلب مقصودی،بوی ندا امد که این چنین مقصود بلند به چله حاصل نشود،از چله برون ای تا نظر بزرگی بر تو افتد،ان مقصود تورا حاصل شود.گفت:ان بزرگ را کجا یابم و در میان چندین خلق اورا چون شناسم که کدامست؟گفتند:برو،او ترا بشناسد و برتو نظر کند...سخن چه حاجت بودی چون قلب گواهی میدهد،گواهی زبان چه حاجت، که دل گواهی میدهد،اگر دل را استغراق باشد،همه محو او گردند.عشق لیلی را ان استغراق بود که مجنون را چنان فرا گرفته بود و غرق گردانید.که محتاج دیدن و اواز لیلی شنیدن محتاج نبود.استغراق ان باشد که او در میان نباشد و او را جهد و فعل و حرکت نماند،غرق اب باشد،اگر هنوز در اب دست و پا میزند یا بانگ میزند که:آه غرق شدم،این را استغراق نگویند،ایناست که مردم فهم نمیکنند.
اینکه مردی بندگی خدا کند،برای خدا،اخر بندگی او در میان است اگر چه برای خداست،خود را و فعل خود را میبیند و خدای را میبیند.او غرق اب نباشد،ان کس باشد که در او هیچ جنبشی و فعلی نماند،اما جنبش های او جنبش اب باشد.عیسی(ع)بسیار خندیدی،یحیی(ع)بسیار گریستی،یحیی به عیسی گفت:که تو از مکرهای دقیق حق قوی ایمن شدی که چنین میخندی،عیسی گفت: تو از عنایتها و لطف های دقیق لطیف غریب حق،قوی غافل شدی که چندینی میگریی.یکی از حق پرسید:از این که را مقام عالیترست؟؟گفت:من انجاام که ظن بنده منست،به هر بنده مرا خیالیست و صورتیست،من بنده ان خیالم که حق انجا باشد،بیزارم از ان حقیقت که حق انجا نباشد.خیالها را پاک کنید که جایگاه و مقام من است.اکنون تو خود را می آزما..............
قسمت چهارم
در ادمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود نیاساید و ارام نیابد زیرا انچه مقصود است به دست نیامده است.اخر معشوق را دل ارام میگویند،یعنی که دل بوی ارام گیرد،خنک اورا که زودتر بیدار و واقف گردد،تا راه دراز بر وی کوتاه شود و عمر خود را ضایع نکند.
شعر:
زاهد با ترس میتازد به پا
عاشقان پرانتراز برق و هوا
کی رسند ان خایفان در گرد عشق
کآسمان را فرش سازد درد عشق
شرح دل بی نهایت است،ان که بر وی رفته است،از رمزی بسیار فهم کند و و ان کس که هنوز مبتدی است از ان لفظ همان معنی ان لفظ فهم کند.فرمود روزی که در این راه امدم،روزی نیاسودم:مال رفت،زن رفت،فرزند نماند،حرکت نماند،قدرت نماز و شهوت نماند!گفت حاشا عشقش-عشق هرجا که رفت باز نیاید تا او را از بیخ و بن نکند و خانه اش را نروبد و پاک نکند،در تو تا مویی از مهر خودت باقی باشد،به خویشتن راهت ندهد.
شعر:
در تو تا کافی بود از کافران
جای گند و شهوتی چون کاف ران
یار خوش چیزی است،زیرا که یار از خیال یار قوت میگیرد و میبالد و حیات میگیرد.چه عجب می اید مجنون را خیال لیلی قوت میداد و غذا شد.حالی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد،یار حقیقی را چه عجب می داری
شعر:
عاشقی گر زین سر و گرزان سر است
عاقبت مارا بدان سر رهبر است
دوستان را در دل رنجها باشد که ان به هیچ داروی خوش نشود،نه به خفتن،نه به گشتن و نه به خوردن،الا به دیدار دوست.
شعر:
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نیست ترا کژ طبع جانوری
هرکه محبوب است،خوب است،خوبی جزو محبوبی است و محبوبی اصل است،چون محبوبی باشد،البته خوبی باشد.در زمان مجنون خوبان بودند،از لیلی خوبتر،اما محبوب مجنون نبودند.مجنون را میگفتند:از لیلی خوب ترانند و بر تو بیاریم،او میگفت که اخر من لیلی را به صورت دوست نمیدارم و لیلی صورت نیست،لیلی به دست من هم چون جامی است،من از ان جام شراب مینوشم،پس من عاشق شرابم که از او مینوشم و شما را نظر بر قدحست،از شراب اگاه نیستید و این را عشقی و شوقی باید تا شراب از قدح بشناسد هم چنانکه ان گرسنه ده روز چیزی نخورده است و سیری به روز پنج بار خورده است،هردو در نان نظر میکنند،ان سیر صورت نان میبیند و گرسنه،صورت جان میبیند.
شعر:
دلم خانه ی مهر یار است و بس
از ان می نگنجد در و کین کس
گر این مدعی(دوست)بشناختی
به پیکار دشمن پرداختی
پایان