شب جمعه بود تازه از راه تهران از میان کولاک و یخ به زنجان رسیده بودیم.ولی قصد رفتن داشتم طبق قرار ساعت 6/30صبح فلکه کوچه مشکی بودم.

افراد گروه:آقای بهمنی (سرپرست)آقای سلطانی-آقای کرم زاده(حاجی)-آقا کریم-آقا محسن و خودم(مرجان پیشدادیان).

با ماشین اقای سلطانی براه افتادیم ماشین روی یخ ها چرخی زد و ایستاد(قلب من هم....).حرکت ساعت 7 از پله ها شروع شد.در همان ابتدا دریافتم که راه سختی در پیش دارم با مردان قوی و آزموده و من که پس از مدت ها دوباره شروع کرده ام.

با همان سرعت ارام همیشگی،ولی علارغم ترس هایم گروه خیلی خوب بود خوب تر از آنی که فکر میکردم.به صف،جدی و در عین حال اماده برای کمک به هم.مرا پشت سر قدم گذاشته بودند و این خیلی ارامش دهنده بود.شرایط لحظه به لحظه،قدم به قدم بهتر میشد.دیگر انها مردان غریبه سرزمینی بیگانه نبودند.بلکه انها برادران کوهنوردم بودند که چون کوه پشت سرم بودند.

حاجی گفت:که بند گترهایم را ببندم یکی کم داشتم بندی را در اورد و اقای بهمنی برایم بست باتومم خراب شده بود انرا با باتوم سالم اقا کریم تاق زدم،هرکس به نوعی ارامش را در وجودم گسترش میداد.چند جا تا کمر در برف فرو رفتیم ولی باز بیرون امدیم و ادامه دادیم.

بألخره به قله رسیدیم.قله بسیار سرد و باد خیز بود کمی چشمم سیاهی رفت با اب نبات سر حال امدم روکش دستکش ها دستان یخ زده ام را گرم میکرد.زبانشان را نمی فهمیدم ولی آزار دهنده نبود نوای خوبی داشت.که با صدای باد و طبیعت در آمیخته بود.

ما در ساعت1به پایین کوه رسیدیم.برنامه تمرین بسیار خوبی برای من بود.

                           «به امید برنامه ی آینده»

 گزارش از خانم:مرجان پیشدادیان